آنقدر دور اینقدر نزدیک

انقدربه آئينه نگاه می کنم
به چشمانش سلام می دهم
مدتی است که او را به سرنوشت سپرده ام
هنوز هم تکه هايی از احساسش در کوچه های سرنوشت پرسه می زنند
شيشهء شفافِ نگاهش ترک برداشته
چقدر ناآشنا شده
من به چه اندازه از او دور شده ام؟
نمی دانم به اين نگاهِ شکسته چه بگويم !؟
او در انزوایِ خاطراتش گوشهء تاريک تنهائيهايش را می جويد
و من
در اين سوی آئينه به اميدهای ناپايدار دل خوش کرده ام
و شادم
و به گيسوانم گلهای ياس را وصله می زنم
و شانه بر موجهای مرطوبش می کشم
تا به ديداری دل شاد کنم
تا به تبسمی دل شاد کنم
تا به نوازشی دل شاد کنم
اما او در آن انتهای ساکت
با نگاهِ خاموش و آرامش
:به من می گويد
باز هم خود را فريب می دهی؟
ساعت ضربه می زند
بايد بروم
او می آيد
او می آيد؟؟؟
شايد
من بايد بروم شايد بيايد
خود را بارِ ديگر ورنداز می کنم
خوب است
در را می بندم
در پس در نگاهِ خاموش و شکسته ای لبخند تلخی می زند

/ 5 نظر / 17 بازدید
گلناز

سلام کمی بيشتر از خودتان بنويسيد تا بیشتر با شخصیت شما آشنا شوم

نازي

wow........سلام خيلي قشنگ بود .خيلي از وبلاگت خوشم اومد .از اين به بعد نازي هر روز بهت سر ميزنه...موفق باشي باباي

شبهای مسکو

سلام خوشحالم که با وبلاگ شما آشنا شدم. منتظر نوشته هايتان خواهم بود. پيروز باشيد.

محمد

سلام اقاقيا به احساس لطيف شما حسوديم ميشه احساس قشنگي داريد هميشه عاشق باشي يا حق